در اين وبلاگ


مشاوره مامایی جوانه|مشاوره تلفنی مامایی و بارداری|Midwifery Consulting by phone

سلام؛ به وبسایت ما خوش آمدید،

گروه مشاوره مامایی جوانه در نظر دارد به جهت بالا بردن اطلاعات «بهداشتی-مامایی» شما دختران امروز و مادران فردا گام هایی را با کمک شما دوستان بردارد.

تلاش ما بر این است که اطلاعات ارائه شده در عین جامع و به روز بودن، بر روی نکات کاربردی موضوع تاکید داشته و از آوردن اسامی و اصطلاحات صرفا تخصصی اجتناب شده است.

هم چنین بخش مشاوره مامایی آنلاین، آماده پاسخگویی به سوالات شماست.

در صورت تمایل از طریق منوها و کادرهای بالای سایت، وارد اینستاگرام و تلگرام ما شده و مطالب بیشتری را ملاحظه نمایید.

مشاوره مامایی تلفنی:

9092305629 (از تلفن ثابت و در تهران)

9099071174 (از تلفن ثابت و در سراسر کشور)

کریمی؛ کارشناس مامایی

آخرین نظرات


 مشاوره مامایی تلفنی




مدیریت دردهای زایمان( قسمت دوم)....!

شنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۵۶ ق.ظ

داستان خورشید خانم ودخترش گندم:

امروز صبح وقتی: از خواب بیدار شدم بعداز خوردن صبحانه رفتم سراغ تقویم

آره درست است تقریبا 38 هفته بارداری هستم نوبت دارم . دکتر گفته سه روز دیگر باید معاینه داخلی شوم ببینم اندازه وسایز لگن  نسبت به سر بچه چطور است؟ حالم خیلی خوب نیست وقتی غذا  میخورم ترش میکنم.
مشاورم گفته علتش کم شدن حجم معده به خاطر فشار  وبزرگ شدن رحم است
وعده های غذاییم را بیشتر کردم وغذا را در حجم کوچک وکم میخورم وبعد غذا بلافاصله دراز نمیکشم
وقتی رعایت میکنم بهتر هستم.


امروز توسط پزشکم معاینه داخلی شدم خیلی دردناک بود.
خانم دکتر گفت خوشبختانه همه چیز خوب است سر بچه وارد لگن شده ولگن اندازه هاش خوب است احتمال زایمان طبیعی خیلی زیاد است.
خوشحالم خیلی دلم میخواهد زایمان را تجربه کنم.من به این مسئله خیلی فکر کردم.
توی کلاس های آمادگی بارداری که شرکت میکردم خانم ماما حرف قشنگی  میزد میگفت:در طول تاریخ همه زنها زاییده اند.
زایمان یک امر فیزیولوژیک است یعنی خود بدن لحظه به لحظه خودش را برای انجام این کار آماده میکند

بدن انسان برنامه های شگفت انگیزی دارد شما هیچوقت به کار قلب ، مغز وسایر اعضای بدنتان فکر کردی ؟
اصلا آنها برای اینکه کارشان را درست انجام بدهند از شما اجازه میگیرند؟
زایمان یکی از معجزات عالم هستی است!
توی دلم قند آب میکنم کم کم دارم به روزی که کوچولیمان قرار است به دنیا بیاد نزدیک میشویم.
همه وسایلش را با کمک مادرم آماده کردیم لباس هاش کفش هاش و..

امروز تقریبا 39 هفته را تمام کرده ام چند روز است که کمردرد خفیف دارم حس میکنم پوست شکمم کش میآید 
مثل بادکنکی که پر از باد شده باشه
حرکات بچه خوب است خودش را جمع میکند دست وپاهاش را تکان میدهد
آخرین بار که معاینه شدم پزشکم فشارم را گرفت 12/8بود مشاورم میگفت فشار اگر از 14/9برود بالاتر باید با پزشک مشوزت کرد
در طول بارداری 12 کیلو  افزایش وزن داشتم که گفته بود طبیعی است
دکتر سونوگرافی وزن بچه را 3400
تخمین زده که توی اینترنت خوانده بودم بالای 3 کیلو خوب است.
خدارا شکر فقط ترسم از دردهای زایمان است

رفتم سراغ جزوه کلاس های بارداری وزایمان:

در کسانی که زایمان اولشان است دردها از موقع شروع تا بدنیا آمدن نوزاد حدودا 10-12ساعت طول میکشد.امادرکسانی که قبلا سابقه زایمان  داشته اندحدودا4-6  ساعت است.
شروع درد ها شبیه دردهای  پریود است.یعنی بیش از نیمی از این زمان گفته شده دردهایی با فاصله زیاد 10-20دقیقه ای است رفته رفته مدت درد بیشتر وفاصله ها کمتر مبشود
بطوریکه در دوساعت آخر یک دقیق درد وسه دقیقه استراحت وجود دارد 
 یکباردیگر رفتم سر خلاصه ای که از کلاس ها نوشته بودم تصمیم داشتم  با اعتماد به نفس بالا زایمان کنم میخواستم وقتی دخترم به دنیا میآید بلافاصله ببینمش حسش کنم .بغلش کنم و....
امروز به تاریخی که برای زایمانم مشخص کردند دو روز مانده از صبح همش شکمم سفت میشد وحالا ساعت ساعت دوازده شب یک دفعه خودم را خیس کردم یک آب گرم بطور ناگهانی ازم خارج شد فکر میکنم کیسه آبم پاره شد دارم میروم زایشگاه به مامانم زنگ زدم

 وقتی وارد زایشگاه شدم چون از قبل خانم مامایی که برایمان کلاس آمادگی بارداری میگذاشت  ما را برای بازدید از اینجا آورده بود وقسمت های مختلف را نشان داده بود احساس خوبی داشتم خوب بعد از مدتها انتظار حالا فقط چند ساعت مانده بود تا ....!


وارد درمانگاه شدیم با مادرم بودم .مادرم زایمان طبیعی کرده بود ودر این مدت خیلی با من در این مورد صحبت کرده بود واینکه تولد من یکی از قشنگ ترین لحظه زندگیش بوده است.  


در درمانگاه خانم مامایی جوان با لباس سبز با ما سلام واحوالپرسی کرد:
-خوب چی شده؟
_فکر میکنم کیسه آبم پاره شده کمی هم درد دارم.


ایشان به من کمک کرد روی تخت معاینه دراز کشیدم ومعاینه شدم


_خوب بله درد زایمانت شروع شده سر هم وارد لگن شده اما فعلا دهانه رحم دو سانت باز شده!
صدای قلب جنین را هم چک کردبعد کمکم کرد از تخت پایین آمدم 
فشارم را گرفت


شروع کرد به پرسش برای پرکردن پرونده...!


لباس مخصوص را به من دادند ولباسها وانگشتر وسایر وسایل را به مادرم دادم
دلم به خدا محکم بود صدای خانم ماما در گوشم بود "همه زنها در طول تاریخ زاییده اند"


ومن یک زن بودم ومی خواستم یک مادر باشم.
با راهنمایی خانم ماما وارد اتاقی شدم که به آن اتاق درد یا لیبر میگفتند.

در این اتاق دو خانم دیگر هم بودند
خوب نگاهشان کردم .به نظرم حالشان خیلی بد نبود .درد داشتند ولی گاهی راه میرفتند گاهی می نشستند حالا ساعت روی دیوار 1 نیمه شب را نشان میداد.
با هم اتاقی هایم دوست شدم از همه جاصحبت کردیم یکی از آنها مثل من بارداری اولش بود ویکی دیگر بارداری سوم .از خانمی که سابقه زایمان داشت پرسیدم زایمان سخت است؟
خندید وگفت :
قابل تحمل است.
دردهای اصلی مدتش زیادنیست بعد هم وقتی آن دردها شروع میشود ماماها کمک می کنند وسرم دارو میزنند و...!
ظاهرا  خانم ماما بایک سری وسایل به سراغ من آمد
گفت میخواهد ازمن خون بگیرد ووسیله ای را برای زدن سرم در رگم وارد کند 
کمی درد داشت خون راگرفت وآن وسیله را(آنزیوکت)با چسب مخصوص در رگ دستم محکم کرد ورفت.
در کلاس گفته بودند زایمان دو مرحله دارد:
دهانه رحم برای خروج سر باید 10 سانتی متر باز شود.
دردها تا باز شدن حدود 6سانت خیلی شدید نیستند وزائو میتواند راه برود
اگر کیسه آب پاره نشده باشد در این مرحله ماما کیسه آب را با کمک پاره میکندکه زایمان زودتر انجام شود.
در این مرحله دیگر به زائو اجازه راه رفتن نمیدهند واز اومیخواهند بیشتر روی دست راست یا چپ داز بکشد
در این مرحله دردها منظم شده معمولا یک دقیقه درد در زیر شکم وکمر حس میشود و3 دقیقه استراحت  داری یعنی دراین زمان هیچ دردی نیست.
در فاصله بین دردها بعضی از زائوها خوابشان میبرد ودوباره....!
من تقریبا تا ساعت 5 صبح مشکلی نداشتم دردها بیشتر شده بود
در این موقع همنطور که یاد گرفته بودم موقع درد با دهان نفس میکشیدم
نفسهای عمیق که اکسیژن بیشتری به بچه برسد وعضلات ریلکس شود
در این ساعت معاینه شدم.
_خوب پیشرفت کردی!
_6سانت شدی سر پایین آمده
_دیگر از تخت پایین نیا
ساعت حدود6/30بود.
برایم سرم وصل کردند دردها  منظم شده بود .
بین دردها داد نمی زدم انرژی ام را نگه میداشتم ذکر میگفتم دعا میکردم آرام گریه میکردم اما صبور بودم
ساعت8/30
معاینه شدم.
_آفرین چیز زیادی نمانده هروقت درد داشتی سعی کن به پشتت فشار بیاری 
تا سر بچه بیاد پایین
ساعت9
_بلند شو عزیزم دیگر باید برویم اتاق زایمان....
روی تخت زایمان قار گرفتم همه لباس مخصوص سبز داشتند ماسک زده بودند
خانم ماما گفت برای خروج راحتر بجه قسمت خروجی را یک برش میدهند برایم بیحسی زد واقعا درد زیادی نداشت....!
بله بالاخره یک ربع بعد با صدای جبغ من صدای گریه ناگهانی دخترم در اتاق پیچید...!
خدای من همه چیز تمام شده بود ودخترم گندم کوچولوی من به دنیا آمده بود. 7⃣مامای من در عین خستگی کاملا از کارش راضی بود
_خوب خورشید خانم اسم دختر کوچولوت را چی می خواهی بگذاری
دخترم موهایی  طلایی داشت با چشمانی آبی همه به هم نشانش میدادند
گفتم:"گندم"6؛7

دخترم در آغوشم گذاشتند
نه احساس من با کلمات قابل بیان نیست نه ماه لحظه به لحظه وآن روزهای سخت سردرد و ویار استفراغ و....
دردها تمام شده بود آن همه استرس ونگرانی چقدر زود گذشته بود حالم خیلی خوب بود .
_خورشید خانم من حالا جفت شما را میخواهم خارج کنم دردی نداشت
چقدر راجع به این جفت دراینترنت سرچ کرده بودم وحالا از نزدیکآن را مشاهده میکردم.بعد از آن خانم ماما شروع به ترمیم ناحیه ای کرد که درموقع خروج سربازکرده بود من واقعا دردی نداشتم مثل کسی که وقتی میخواهد دندانش را بکشد وبیحسی میزند.
تقریبا یک ربع طول کشید منبا حال عمومی خوب ازتخت پایین آمدم وبا کمک به اتاقی رفتم که اتاق بعد از زایمان نام داشت  کمی در زیر شکم درد داشتم برای اولین بار روی تخت نشستم وگندم کوچولو را زیر سینه ام گذاشتم خدای من باورم نمیشد خورشید خانم مادر شده  بود مادر یک دختر کوچولوی موطلایی به نام گندم....!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی